تبليغاتX
جان شیفته
 ا ن ز ج ا ر
مگر اینجا وبلاگ نیست؟مگر برای دل نوشته نیست؟ یا برای درد نوشته،

زهرمارنوشته،کوفت نوشته...شایدم بدوبیراه نوشته!

   دارم کتابی میخوانم:بادبادک باز.منظور معرفی کتاب نیست.به جاهایی از کتاب

رسیده ام که آدم دوست دارد چند تا لیچار بار این روسهای کثیف بکند.

روسیه ای که به گفته نویسنده با آمدنش به افغانستان مسبب بدبختی کنونی

مسلمانان مظلوم این کشور شد.و زمینه ساز حکومت طالبانی.

گفتم بیایم اینجا به سبک مرگ بر آمریکا و انگلیس -که البته مرگ حق است -

چند جمله ای هم نثار این خونخوار مارمولک کنم.شاید دردناکترین قسمت داستان

آن قسمتی است که سرباز بی همه کس روسی،برای گذر دادن مسافران قاچاقی

قصد تجاوز به یک زن مسلمان را دارد.......................................

این همه نقطه گذاشتم تا فرصت پیدا کنی کمی تو خودت فرو بری.

اینها را برایت گفتم که روشن شی.یا اگر روشنی افتخار نکنی که کشورت با همچین

کشوری رابطه دارد.کشوری که دستانش تا مفرق در خون مسلمانان افغانی و 

چچنی فرو رفته. 


پی نوشت:بدوبیراه نوشته هم نبود ،حقشان بود.


 نزاع های عالم آنقدر طول نمیکشید،اگر که تنها یک نفر مقصر بود.

 


 این لینک هم بی ربط نیست:

 

 http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=54584

|+| نوشته شده توسط وحید در دوشنبه پانزدهم تیر 1388  |
 یه دلیل موجه واسه غیبت
     پست قبلی علت آپ نشدنم بود...

 

 

 

 

....همین

|+| نوشته شده توسط وحید در جمعه دوازدهم تیر 1388  |
 بی خورشید

   نمی­دانم چرا آنروز دو خورشید طلوع کرده بود . یکی در آسمان

و دیگزی در کنار من . دست در دست من . وای که چه گرمایی از

دستانش ساطع میشد . قطره قطره ذوبم میکرد و من جاری میشدم .

در انحنای جاده پیچ میخوردم و می­غلتیدم . رو به سوی کجا؟نمیدانم!

اما جاری بودم . شاید مرا میگداخت تا چیزی را در من رسیده کند .

ولی من به فکر این جیزها نبودم . فقط به همان لحظه­ی با او بودن

فکر میکردم .

   کنارش نشسته بودم . دوش به دوش . تکیه کرده بر هم . انگار که

همیشه باید اینطور می­ماندیم . جهره­ی زیبایی داشت . اما زیبایی

توصیف کمی است برای زیبایی . ملاحت چهره­اش ، روشنی چشمانش

و آن چال گونه­اش – که وقتی می­خندید با دست مخفی میکرد – همه­ی

اینها ، او را زیباتر جلوه میداد . در آن سبزه زاران اطراف ساعاتی

جرخ زدیم و او اندکی پاتیناژ و قدری نیناش ناناش رقصید . باید مثل

او ظریف بود تا مثل او رقصید .

هیچ گاه تلخی جدایی­اش از کامم پاک نشد .

نمیدانم چرا آنروز دو خورشید غروب کرد .

 

|+| نوشته شده توسط وحید در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 داستان کوتاه:خاکستر

   سقف نم ميداد . نزديك بود چكه كند . برف سنگين آمده يود . پارو هم نداشتيم .

سقف هم كه ترك داشت . مرا فرستادند از پير مرد ذغال فروش خاكستر بگيرم

مجاني ميداد . يك كيسه پر گرفتم .

   مادر بزرگ ژاكت پوشيده در پاگرد پشت بام ايستاده بود . خاكسترها را گرفت

و رفت . من هم به دنبالش . برف زير پاهايش شلپ شلوپ ميكرد . دنبال ترك

مي گشت . پيدا كه كرد با دست برفها را روفت . كمي خاكستر ريخت لاي ترك

و با انگشت ماله كشيد . پايين رفتيم سقف را نگاه كردم ديگر چكه نميكرد. مادر-

بزرگ هم نگاه كرد . نهار را در اتاق ديگر خورديم . سر سفره حس كردم

چيزي داخل بشقاب افتاد . سرم را بالا كردم يك قطره آب در چشمم ريخت .

مادر بزرگ ژاكتش را پوشيد من هم رفتم خاكستربگيرم .

   پيرمرد ذغال فروش با يك پالتوي قهوه اي ، كلاه به سر جلوي مغازه بود .

گفتم خاكسترمي خواهم . خنديد گفت پولي شده . من هم پولش را دادم .

   آوردم خاكسترها را به مادربزرگ دادم . دنبالش نرفتم . كارش را بلد بود

مادربزرگ كه پايين آمد آه و ناله ميكرد . روي برفها سر خورده بود زانويش

ضرب ديده بود . مرا فرستاد خانه­ي همسايه دنبال مرهم . زن همسايه پاهايش

آرتروز داشت .  دواهايش را در قفسه خرپشته گذاشته بود ؛ خودم را فرستاد

بياورم .

   بالا كه رفتم درِ خرپشته نيم چاك بود . يك صدايي از پشت بام مي­آمد . نگاه

كردم ، ديدم مردي با پالتو قهوه­اي و كلاه به سر نشسته ؛با چيزي زمين را

خراش مي­دهد...

|+| نوشته شده توسط وحید در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 یکی او یکی من

 

گفتم:چرا اينها اينقدر به هم مي پرند؟

گفت:به خاطر حزب محبوبشان.يكي اصولگرا آن ديگري اصلاح طلب.

گفتم:در ظاهر با هم خصومتي ندارند دو هم دانشگاهي معمولي اند.

گفت:درست است.اما هر كدامشان فكر ميكنند به حقيقت نزديكترند

براي همين كوتاه نمي آيند.

گفتم:كدام حقيقت؟مگر حقيقتي هم وجود دارد...

حرفم را بريد وگفت:جريان را فلسفي نكن فقط ميدانم حقيقت پاره پاره شده!

گفتم:ول كن بابا!از خودمان بگوييم.

گفت:هوا را نگاه كن!

گفتم:كه چي؟

گفت:من خوش بين نيستم.

گفتم:كه باران ببارد!؟

گفت:نه...به اينكه ابرهاي تيره به اين زودي ها بروند.

|+| نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه هجدهم مهر 1387  |
 خدايگان صهيونيست
   کودک بود و دریا بود و کودک تنها بود.کودک بود و دریا بود و ماسه ها زیر پای کودک روان بود.کودک بود و صدای تانک بود و دریا بود و ماسه ها زیر پای کودک روان بود.کودک بود و در جلوش صدای تانک و پشت سرش امواج دریا و به زیر پایش ماسه های روان و بر روی ماسه ها جسدهایی ازگوشت و استخوان ـ بی جان و بی تحرک ـ و آسمان بالای سر.

   صدای تانک نزدیکتر میشد و امواج دریا لغزات تر و قلب کودک هراسان تر.ماسه ها داغ بود و کودک پابرهنه.کودک پر از آرزو بود و تفکرش پر از نبوغ و دستهایش پر از توانستن.

   صدای شنی تانک بلندتر شد ـ زنجیرهای خیانتکاری که آتش جنگ را به داخل بیابان های یکدست میکشانند ـ .تانک مأمور قربانی کردن کودکی فربه برای خدایگان صهیونیست بود.شکار در شکارگاه و شکارگر ماهر بود.تانک جلو آمد و لوله اش را بر شقیقهء کودک گذاشت.تانک مردد بود اما خدایگان صهیونیست هم تشنه بود.تانک شلیک کرد...بوم!!!گرد و خاک که فروکش کرد،سر کودک دیگر نبود.یعنی کودکی دیگر نبود.یک تکه گوشت بی جان و بی تحرک بود.دریا بود،ماسه ها بود،اما کودک نبود.کودک تنها هم نبود.هیچکس نبود.صدای تانک دور میشد و خدایگان سیراب بود.

دیگر هیچکس نبود.حتی خدا هم نبود.چون تحمل این صحنه ها سخت بود...


پی نوشت:بهتر هم میشد نوشت.


پی پی نوشت:هر کسی میتواند در حد توانایی خود.اما سکوت و تسلیم هرگز!

|+| نوشته شده توسط وحید در جمعه پنجم مهر 1387  |
 شعری از برتولد برشت

شعر زیر مضمونه سیاسی داره اما هدف من این نیست.ولی خیلی قشنگه!

 

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود
«برتولد برشت»

 

|+| نوشته شده توسط وحید در سه شنبه دوم مهر 1387  |
 علی(ع) از دیدگاه علی شریعتی
دکتر شریعتی تو کتاب خودسازی انقلابی میگه در زمان خلافت

امام علی حتی یک زندان سیاسی وجود نداشته و طلحه و زبیر

به عنوان خطرناکترین افراد برای حکومت اسلامی آزادانه ابراز

عقیده میکردن و کسی کاری به کارشون نداشته.ما میدونیم که

خفقانهای سیاسی بیشتر در زمان خلافت عباسیان و امویان

توسط جبارانی مثله حجاج بن یوسف ومعتصم و متوکل اعمال

میشده.به نظر شما کدوم الگوی ماست؟حجاج یا علی(ع).

درود بر علی بن ابی طالب که نه ژست دموکراسی غربی به

اندیشه سیاسیش میرسه و نه تحجر منجمد اسلامیون درکش

میکنه.  

|+| نوشته شده توسط وحید در شنبه سی ام شهریور 1387  |
 ناصرالدین شاه ایدئولوگ

ناصر الدين شاه كارهاي زيادي انجام داده است. به غير از رفع بكارت از همه زناني كه مي توانست و در توان ‏داشت، پيشرو بودن در عكاسي پورنوگرافي، تاسيس دارلفنون در كنار امير كبير و تاسيس پست خانه، حتي ‏ايدئولوگ تاسيس اسراييل هم بوده است. او در سفر دوم خود با چند سرمايه دار يهودي ديدار كرد. يكي از اين ‏چهره ها "روچليد" بود. ‏ او در مورد ديدارش با اين ثروتمند اروپايي مي نويسد: "روچليد حمايت يهودي ها را زياد مي كرد و از يهوديان ‏ايران حرف مي زد. دعاي آسايش آن ها را مي نمود. به او گفتم شنيده ام شما برادرها هزار كرور پول داريد. من ‏بهتر آن مي دانم كه پنجاه كرور به يك دولت بزرگي يا كوچكي داده مملكتي را خريده و يهوديان تمام دنيا را در آن ‏جا جمع كنيد و خودتان رئيس آن ها بشويد و همه را آسوده راه ببريد كه اين طور متفرق و پريشان نباشيد. بسيار ‏خنديديم و هيچ جوابي نداد"... خوب شد جناب روچليد قسمتي از خاك ايران را همان جا از شاه نخريد. وگرنه ما ‏ايراني‌ها، الان فلسطيني هاي عالم بوديم. گندهاي ناصرالدين شاه تمام نشدني است

|+| نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 داستانک

     گیتار را آرام از کیفش در آورد.ژست خاصش را گرفت و روی صندلی نشست.چند نت را نامنظم نواخت.شاید می خواست امتحانش کند. در اتاق ضبط بسته شد. 

بعد با با بعد با شماره ی 3 شروع به خواندن کرد . یکی آمد و گفت با حس بیشتری بخوان ، کسی را که دوست داری در ذهنت تصور کن.

          ذهنش را کنکاش کرد، هیچ کس نبود که دوست بدارد . به یاد تنهایی هایش خواند.                     پایان

|+| نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 
 
بالا