سقف نم ميداد . نزديك بود چكه كند . برف سنگين آمده يود . پارو هم نداشتيم .
سقف هم كه ترك داشت . مرا فرستادند از پير مرد ذغال فروش خاكستر بگيرم
مجاني ميداد . يك كيسه پر گرفتم .
مادر بزرگ ژاكت پوشيده در پاگرد پشت بام ايستاده بود . خاكسترها را گرفت
و رفت . من هم به دنبالش . برف زير پاهايش شلپ شلوپ ميكرد . دنبال ترك
مي گشت . پيدا كه كرد با دست برفها را روفت . كمي خاكستر ريخت لاي ترك
و با انگشت ماله كشيد . پايين رفتيم سقف را نگاه كردم ديگر چكه نميكرد. مادر-
بزرگ هم نگاه كرد . نهار را در اتاق ديگر خورديم . سر سفره حس كردم
چيزي داخل بشقاب افتاد . سرم را بالا كردم يك قطره آب در چشمم ريخت .
مادر بزرگ ژاكتش را پوشيد من هم رفتم خاكستربگيرم .
پيرمرد ذغال فروش با يك پالتوي قهوه اي ، كلاه به سر جلوي مغازه بود .
گفتم خاكسترمي خواهم . خنديد گفت پولي شده . من هم پولش را دادم .
آوردم خاكسترها را به مادربزرگ دادم . دنبالش نرفتم . كارش را بلد بود
مادربزرگ كه پايين آمد آه و ناله ميكرد . روي برفها سر خورده بود زانويش
ضرب ديده بود . مرا فرستاد خانهي همسايه دنبال مرهم . زن همسايه پاهايش
آرتروز داشت . دواهايش را در قفسه خرپشته گذاشته بود ؛ خودم را فرستاد
بياورم .
بالا كه رفتم درِ خرپشته نيم چاك بود . يك صدايي از پشت بام ميآمد . نگاه
كردم ، ديدم مردي با پالتو قهوهاي و كلاه به سر نشسته ؛با چيزي زمين را
خراش ميدهد...
|
+| نوشته شده توسط
وحید در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
|